خرید بک لینک
طبق معمول خیلی از دفعات قبلی، بعد کلاس استخر صبح، رفتم سمت مدرسه پسرکوچیکه. یا دقیق‌تر: مدرسه‌ای که میخوایم پسرکوچیکه بره!در روز جاری هم مثل پریروز، مدیره دوباره رو دنده‌ی کار راه اندازی بود. گفت پرونده‌شو بدین اتاق بغلی! پریروز که اومده بودم، برای اولین بار یه قدم برداشت: «سند (هه!) یا قولنامه‌ی‌ خونه رو‌ یه کپی بگیر ازش بیار.» قولنامه به خاطر آشنا بودن صابخونه خیلی خودمونی نوشته شده بود... غیر رسمی. به قول خودش ازین الکیا! «خداییش اینجا می‌شینین؟ حضرت عباسی اینجا میشینین؟ آخه خیلیا میان دروغ م

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:48

چرا غم و شادی اینقدر به هم نزدیکن...چرا نمیشه یه روز رو که با شادی شروع کار شده، با شادی هم به اتمام برد؟تازگی‌ها یه کشفی درمورد خودم کردم... یه کشف غم‌انگیز.اینکه من به اندازه کافی خودمو دوست ندارم... نه کافی، که حتی به اندازه‌ لازم!ریشه خیلی از کارایی که می‌کنم، بداخلاقیایی که دارم، که بعدش حال خودمو میگیره هم همینه... اونقدری خودمو نایس نمی‌بینم که طبق اون نایسیت! رفتار کنم... یه آدم نه چندان خوب و به دردبخور می‌بینم، که خب... ازش هر رفتار و کردار بدی بعید نیست...و اینم فهمیدم فقط وقتی می‌رم

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:48

صفحه بندی